Shahla Zoland Songs


نيست شوقي که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
واي از آن مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزد
دخت افغانم و برجاست که دائم به فغانم

یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامي و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم اي دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديريست خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزد
دخت افغانم و برجاست که دائم به فغانم

یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
ياد آن روز گرامي که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دائم به فغانم

Follow Us On Facebook
www.facebook.com/AfghanMusic